|
از همان روزي كه دست حضرت قابيل گشت آلوده به خون حضرت هابيل از همان روزي كه فرزندان آدم صدر پيغام آوران حضرت باريتعالي زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد آدميت مرده بود ، گرچه آدم زنده بود از همان روزي كه يوسف را برادر ها به چاه انداختند از همان روزي كه با شلاق ديوار چين را ساختند . آدميت مرده بود ، گرچه آدم زنده بود بعد دنيا ، هي پر از آدم شد و اين آسياب گشت و گشت قرنها از مرگ آدم هم گذشت اي دريغا ! آدميت برنگشت .
گداصفتان فخر می فروشند کم فروشان محترم می شوند چاپلوسان مهربانی می کنند و مهرورزان خيانت بايد به ناچار به هرزه گان عشق ورزيد تا احساس تنهايی پيروز ميدان نباشد عالمان همه را از ظهور دجّال می ترسانند حال آنکه چند ميليارد دجّال بر روی زمين بر يکديگرحکم می رانند زمين برای آنان که به ظاهر بيدار امّا خفته اند، بهشت برين است و آخرالزمانی برای آنان که در خواب هم زجر بيداری می کشند نقابها هر روز پوسيده تر می شوند و چهره واقعی هر کس نمايانتر آنقدر نمايان که به هر جا بنگری صورت شيطان را ببينی امروز آخرالزمانی برای ديروز است و من هراس از فردا دارم خدايا فردايم را به تو می سپارم
آموخته ام که رفاقت ودوستی واقعی به رشدخود ادامه میدهد. آموخته ام که نمی توانی کسی را وادار کنی به تو عشق بورزد. تنها کاری که می توانی انجام دهی این است که کسی باشی که مورد عشق دیگران واقع شود. آموخته ام که بلوغ به تجربیات و درسهایی که آموخته ای بستگی دارد نه به تعداد جشنهای تولدی که برگزار کرده ای. آموخته ام که برای بخشیدن نیاز است که تمرین کنیم . آموخته ام که دو انسان می توانند به یک چیز کاملا مشابه نگاه کنند وچیزی کاملا متفاوت را مشاهده کنند . آموخته ام که زندگی تو میتواند در ظرف چند ساعت با کمک افرادی که هرگز تو را نمی شنا سند تغییر کند . آموخته ام که فقط به این دلیل که دو نفر با هم اختلاف دارند به این معنا نیست که آنها یکدیگر را دوست ندارند و فقط به این دلیل که با یکدیگر اختلافی ندارند به این معنا نیست که یکدیگر را دوست دارند .
|
About
زکات آموخته هایم.....
Home
|