تبليغاتX
صفر و یک

صفر و یک

برای رسیدن به حقیقت از واقعیت شروع کردم

در این چند ساعت باقیمانده به چنج شدن سال به فکر فرو رفتم ..

در سالی که گذشت من چه کردم؟؟

چه بسیارعزیزانی که امسال دیگر در بین ما نیستند

تا سالی دیگر را نو کنند

چه تازه واردهایی که پا به این زمین گذاشتند

 تا جای رفته ها را پر کنند

چه آرزوهایی که در بدو سالی که گذست در سر داشتیم

 به بعضی رسیدیم وبه بعضی نه....

هیچ نمی دانستیم که تقدیر برایمان چه رقم خواهد زد......

وحال نیز روز از نو وروزی از نو....

همان آرزوهای جدید....

همان دل مشغولی های قدیمی ولی با شکلی نو....

به راستی چه وقت از اینها آسوده می شویم...

زیبا گفته بود مردی که :

مرده هم فکر قیامت دارد آرمیدن چقدر دشوار است

در انتظار رسیدنم ....

کسی چه می داند شاید روزی من هم برسم

حال به راستی که می داند؟؟

در سالی که گذشت ما ضرر کردیم و یا سود

در دفتر عمرم که می نگرم جز ضرر هیچ نمی بینم!!

تجارتم غبن بسیار داشت و سودم اندک

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت14:6توسط سید | |

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.

راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین
 
هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که
 
زودباشی، دیر.

و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه
 
فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از
 
یک درخت.

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را
 
 نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن
 
 را از یاد برده بودند.

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که
 
 آن را به فراموشی سپرده بودند!

اما سنگی که درد سنگینی را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که
 
در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در
 
 گل بود، از پرواز بسیار می دانست!

آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به
 
معرفت.

وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را.
 
راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری.
 
 دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی.
 
و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت1:31توسط سید | |

در میان هفت دریاتخته بندم کرده ای لیک می گویی که دامن تر مکن

 هشیار باش!!!!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت16:11توسط سید | |

زمان گذشت و سالی نو از راه رسید....

روزها یکی پشت سر هم از هم سبقت گرفتند وعمر را از کفمان

ربودند...

گنجشک های سال پیش شاید امسال در جمع جک جک کنان امسال

نباشند....

چه انسانهایی که در سالهای پیش آزاد بودند و امسال را در کنج زندان

 گذراندند.....

چه گرسنه هایی که در این ۳۶۰ و اندی روز سالی که گذشت رفتند تا

دیگرطعم گرسنگی نکشند....

چه منتظرانی که چشمشان به ره ماند ولی حبیبشان از ره نیامد.....

چه امیدهایی که نا امید نشد.....

چه ظلمهایی که از بشر بر بشر روا نیامد....

چه سیلی هایی که ناحق نواخته نشد....

چه لقمه هایی که از گلوها با نام دین بریده نشد.....

چه پرونده ها که ساخته نشد....

چه کودکانی که یتیم نشدند برای اثبات حقانیت دین این دین

فروشان......

واینک من آواره دل نگران تمامی پرندگان در انتظار کوچم

 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت23:54توسط سید | |

سالها پیش ..

شاید قریب به ۱۴۰۰ واندی سال پیش در چنین ساعاتی مردی در

 بستر شهادت فتاده بود که شعارش این بود...

همسایه را اکرام کنید هرچند او دشمن شما باشد....

یتیم را دریابید تا به بیراهه نرود....

دختران را زنده به گور نکنید چرا که آنها نعمتهای خدا

برای شمایند...

در سالهایی که بار نبوت را بردوش می کشید شعارش این بود

 که من آمده ام تا مکارم اخلاق را کامل گردانم...

در چنین احوالی بود که پیک رحمت ز جانب حق برایش پیغام آورد که

 ما تو را به ردایی خلق و خوی عظیم آراسته کردیم....

تمام آنهایی که در مکه جان به لبش کردند را هنگام فتح مکه عفو

کردو این سرآغاز .....

در تاریخ تحریفها کردند و نوشتند رحلت ...

غافل از آن که شخص رسول الله فرمود :

از ما اهل بیت نیست مگر آن که یا با شمشیر کشته شود و یا با زهر

 مسموم شود...

بگذریم این چند سطر مقدمه ای بود برای درد دلی چند...

حال کجایی ای رسول الله مه ببینی از دین نمانده جز اسمی!!

و از قرآن نمانده جز رسمی!!!

علما را می نگری که به حای دعوت به حق طلائیه دار باطل

 شده اند....

مردم را می بینی که هم و غمشان شده شکم و زیر شکم...

حاکمان کشورهای اسلامی را می نگری که به نام  رسول الله خون

رعیت را در شیشه کرده و از گرده رعیت بار می کشند.....

کجایی یا رسول الله که ببینی احکام اسلام تعطیل شده و ابداع و

 نو آوری شده کار فقیهان دنیا پرست!!!

تازه اینجا فهمیدم که این بیچاره مردم حق دارند  فوج فوج از دین خدا

 خارج شوند....

یا رسول الله به نام حسینت سر می برند.....

به نام مهدیت به  دار می کشند.....

به نام زهرایت تازیانه می زنند.....

شنیدم کسی می گفت اگر دین این است آئین این است بخشکد هر چه

آئین است....

دلم خون است...

ای کاش ...

ای کاش...

ای کاش...

این تفاسیر به رای راهی به جای فرمایشات نغض رسول الله

نمی یافتند....

ای کاش....

ای کاش..

+نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت0:54توسط سید | |

آن كه حال مردم ديوانه مي داند منم

آن كه سوز سينه پروانه مي داند منم

آن كه خلقي را به چشمي مي كند افسون توئي

وآن كه افسون رخ جانانه مي داند منم

طاق ابروي تو محراب است وچشمت مي فروش

آن كه راه مسجد و ميخانه مي داند منم

 

 

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت18:54توسط سید | |

چند روزيه جنون نوشتنم گل كرده

هر چند كه مي دونم كسي نمي خونه  اما خودم كه بعد از مدتي به نوشته

 هام سر ميز نم حال مي كنم!!!

به زودي در اين مكان هر روز چند خط مي نويسم

اگه دلت خواست بيا و بخون

 

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت4:5توسط سید | |

من كه ملول گشتمي از نفس فرشتگان

قال و مقال عالمي مي كشم ازبراي تو

 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت16:12توسط سید | |

این روزها فقط دارم انتظار می کشم

مثال کولیان خانه بر دوش

نمـی دانم ببـرم یـا بـبـنــدم

+نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت21:49توسط سید | |