|
دلداده بسی بینم و دلدار یکی جوینده یار بی عدد یار یکی
اونقدر خوره بود که نفهمیده بود مسته !!!!
درویش : خداوندا مگر من کشیشم که هر یک از تنابندگانت می خواهد اعتراف کند حواله اش می دهی به من ؟؟؟ خداوند : ای درویش ما خود از پس بندگانمان برمی آئیم چه بسا خواسته باشیم تو به جائی برسی!!
هر آنکه از خودی خویشتن جدایی کرد میان خلق خدا جلوه خدایی کرد خوشم ز سنگ حوادث که استخوان مرا چنان شکست که فارغ ز مومیایی کرد به هوش باش دلی را قهر مخراشی به ناخنی که توانی گره گشایی کرد فغان که کاسه زرین بی نیازی را گرسنه چشمی ما کاسه گدایی کرد
|
About
زکات آموخته هایم.....
Home
|