|
در راه تو زار و خسته می باید رفت زنجیر جنون گسسته می باید رفت با چشم به خون نشسته می باید دید با پای دل شکسته می باید رفت
اي سوخته ي سوخته ي سوختني عشق آمدني بود نه آموختني
ای کاش می شد یهو یکنفر از یک جا پیداش می شد اول یک دل سیر منو تاجایی که جا داشتم کتک میزد بعد می نشست ونصیحتم میکرد خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
دلم آشفته آن مايه نازاست هنوز مرغ پر سوخته در پنجه بازاست هنوز جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسيد دل به جان آمد و بر سر ناز است هنوز همه خفتند به غير از من و پروانه و شمع قصه ما دو سه ديوانه دراز است هنوز
گفتي بمان . مي خواستم . اما نمي شد گفتي بخوان . مي خواستم . بغض گلويم وا نمي شد گفتم كه مي ترسم من از سحر نگاهت گفتي نترس اي خوب من . اما نمي شد مي خواستم ناگفته هايم را بگويم يا بغض مي آمد سراغم يا نمي شد گفتي كه تا فردا خدا حافظ ولي آه آن شب نمي دانم چرا فردا نمي شد
اي بي وفا رسم وفا از غم نياموزي چرا غم با همه بيگانگي هر شب به من سر مي زند
که افسانه ما باعث صد گونه ملال است
چون عاقبت عشق نه کفر است و نه ایمان ابلیس در اغفال تو تعجیل ندارد سردرگمی از ماست ولی قصۀ آدم قرآنی و توراتی و انجیل ندارد |
About
زکات آموخته هایم.....
Home
|