|
تو نگاهش کنی آن را که نگاهش نکنند تو دهی راه کسی را که پناهش ندهند
عشق است و مفلسی و جوانی و نوبهار عذرم پذیر و جرمم به ذیل کرم بپوش
خجالت می کشیدم، نفسم گرفته بود، کنج خلوتی را پیدا کردم، باد به صورتم سیلی می زد، تخته سنگی را یافتم روی آن نشستم، با دلی پر از درد و رنج از این زندگی ملالت بار: گفتم: خسته شدم؟ چه کنم! چه چاره اندیشم که بیچاره شدم! گفت: چه توان کرد که تقدیر چنین بود. گفتم: درد دارم، سینه ام از مصیبتها تنگ شده؟ گفت: چه دردی داری آن هنگام که یاد من با توست. گفتم: درد فراق! یاد تو با من است ولی روی تو با رقیبان. گفت: ببین چه کرده ای که از من دور افتاده ای؟ گفتم: بگو که چه نکرده ام؟ حتی اکنون که با تو سخن می گویم از بی شرمی هایم شرمنده ام و عرق می ریزم. گفت: ما تو را با هر بدی هم می خریم بازگرد و طلب بخشش کن! گفتم: روی توبه کردن ندارم، ولی حاضرم به تقاص بدکاریهایم شلاق و تازیانه بخورد و با هر عضوی که دلت را شکستم مجازات شوم. گفت: بخشیدمت، دیگر بگو؛ (پیش خود گفتم چه مهربان است، حتی تحمل تازیانه زدن به من را ندارد) گفتم: با غم هجران چه کنم؟ گفت: بسوز. گفتم: طاقت سوختن ندارم چه کنم؟ گفت: بساز. گفتم: دل و جان در سر کارت کردم، آن چیز که داشتم من نثارت کردم. گفتا: تو که باشی که کنی یا نکنی، من بودم که تو را عاشق زارت کردم. به چشمانش نگریستم درخشش رحمت الهی را دیدم، به گونه های آسمانی اش نظر انداختم ماه سیاه شب بدر را در گونه ی راستش دیدم، به دستانش چشم دوختم دیدم که با طناب بسته شده، به پاهایش که رسیدم خود را به پایش انداختم و هق هق زنان بلند گریه کردم و گفتم که: اللّهم اقتُلنی بسَیفِ الحُجَّهِ فَإنَّ قَتلی بِیَدِهِ راحِهٌ مِن جَمعی الذُّنُوبِ وَ الفِتَن وَ جَورِ السَّلاطین الطاغیه بار خدایا، مرا به شمشیر مهدی (عج) بکش که کشته شدن من به دست او بسی شرافت دارد بر ذلت بندگی شیاطین درون و برون. گفتم: زان یار دلنوازم شکری است با شکایت گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت بی مزد بود و منت هر خدمتی کردم یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت گفت: تو بندگی چو گدایان به شرط مزد کن كه خواجه خود روش بنده پروری داند
چه شود که به چهره زرد من نظری تو برای خدا کنی همه درد من همه غم من به یکی نظاره دوا کنی دلم لک زده برای پنجره فولادت امام رضا چه دردم و دواکنی چه بیدوا رهام کنی به غیر بارگاهت جایی رو بلد نیستم
تو همچو من بر سر کویت هزاران داری ولی بدان که گدایت فقط تو را دارد
خانه از پای بست ویران است خواجه در بند نقش ایوان است
کتاب حکایت غربت به قلم بنده چاپ شده در سال ۱۳۸۴ ازدوست عزیزم صادق جهت آماده سازی این کتاب ممنونم.
بیگانه را خبر بود از حال ما محال اسرار اهل حال مگو جز به اهل حال چو نیست تشنه از سخن آب لب ببند با تشنه بگو سخن از چشمه ی زلال درعالم خیال تو ام عالم خوشی است شادم به این خیال و در این عالم خیال بی پرده دید عارف جمال او ما منتظر که پرده براندازد از جمال در کیش ما به غیر تو دیدن حرام بود گر دیده بر حرام کنم خون من حلال یادگاری از روزهای خوش
بس که هست از همه سو وز همه رو راه به تو به تو برگردد اگر راهرویی برگردد |
About
زکات آموخته هایم.....
Home
|