تبليغاتX
صفر و یک

صفر و یک

برای رسیدن به حقیقت از واقعیت شروع کردم

 

تو نگاهش کنی آن را که نگاهش نکنند

 

تو دهی راه کسی را که پناهش ندهند

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت3:23توسط سید | |

 

عشق است و مفلسی و جوانی و نوبهار

 

عذرم پذیر و جرمم به ذیل کرم بپوش

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت3:11توسط سید | |

 

 

خجالت می کشیدم، نفسم گرفته بود، کنج خلوتی را پیدا کردم، باد به صورتم سیلی می زد،

 تخته سنگی را یافتم روی آن نشستم، با دلی پر از درد و رنج از این زندگی ملالت بار:

گفتم: خسته شدم؟ چه کنم! چه چاره اندیشم که بیچاره شدم!

گفت: چه توان کرد که تقدیر چنین بود.          

گفتم: درد دارم، سینه ام از مصیبتها تنگ شده؟

گفت: چه دردی داری آن هنگام که یاد من با توست.

گفتم: درد فراق! یاد تو با من است ولی روی تو با رقیبان.

گفت: ببین چه کرده ای که از من دور افتاده ای؟

گفتم: بگو که چه نکرده ام؟ حتی اکنون که با تو سخن می گویم از بی شرمی هایم شرمنده ام و

 عرق می ریزم.

گفت: ما تو را با هر بدی هم می خریم بازگرد و طلب بخشش کن!

گفتم: روی توبه کردن ندارم، ولی حاضرم به تقاص بدکاریهایم شلاق و تازیانه بخورد و با هر

 عضوی که دلت را شکستم مجازات شوم.

گفت: بخشیدمت، دیگر بگو؛

(پیش خود گفتم چه مهربان است، حتی تحمل تازیانه زدن به من را ندارد)

گفتم: با غم هجران چه کنم؟

گفت: بسوز.

گفتم: طاقت سوختن ندارم چه کنم؟

گفت: بساز.

گفتم: دل و جان در سر کارت کردم، آن چیز که داشتم من نثارت کردم.

گفتا: تو که باشی که کنی یا نکنی، من بودم که تو را عاشق زارت کردم.

به چشمانش نگریستم درخشش رحمت الهی را دیدم، به گونه های آسمانی اش نظر انداختم ماه

 سیاه شب بدر را در گونه ی راستش دیدم، به دستانش چشم دوختم دیدم که با طناب بسته شده،

 به پاهایش که رسیدم خود را به پایش انداختم و هق هق زنان بلند گریه کردم و گفتم که:

اللّهم اقتُلنی بسَیفِ الحُجَّهِ فَإنَّ قَتلی بِیَدِهِ راحِهٌ مِن جَمعی الذُّنُوبِ وَ الفِتَن وَ جَورِ السَّلاطین الطاغیه

بار خدایا، مرا به شمشیر مهدی (عج) بکش که کشته شدن من به دست او بسی شرافت دارد

بر ذلت بندگی شیاطین درون و برون.

گفتم:    

     زان یار دلنوازم شکری است با شکایت               گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

     بی مزد بود و منت هر خدمتی کردم                        یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

گفت: تو بندگی چو گدایان به شرط مزد کن

كه خواجه خود روش بنده پروری داند

 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت18:13توسط سید | |

 

چه شود که به چهره زرد من 

 نظری تو برای خدا کنی

همه درد من همه غم من به یکی نظاره دوا کنی

دلم لک زده برای پنجره فولادت امام رضا

چه دردم و دواکنی چه بیدوا رهام کنی 

به غیر بارگاهت جایی رو بلد نیستم

 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت1:34توسط سید | |

 

تو همچو من بر سر کویت هزاران داری

ولی بدان که گدایت فقط  تو را دارد

 

+نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت4:3توسط سید | |

 

خانه از پای بست ویران است

 

خواجه در بند نقش ایوان است

 

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت23:6توسط سید | |

 

کتاب حکایت غربت

 به قلم بنده چاپ شده در سال ۱۳۸۴ 

ازدوست عزیزم صادق جهت آماده سازی این کتاب ممنونم.

 

 

 دانلود کتاب حکایت غربت

 

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت22:9توسط سید | |

 

بیگانه را خبر بود از حال ما محال

اسرار اهل حال مگو جز به اهل حال

چو نیست تشنه از سخن آب لب ببند

با تشنه بگو سخن از چشمه ی زلال

درعالم خیال تو ام عالم خوشی است

شادم به این خیال و در این عالم خیال

بی پرده دید عارف جمال او

ما منتظر که پرده براندازد از جمال

در کیش ما به غیر تو دیدن حرام بود

گر دیده بر حرام کنم خون من حلال

 

یادگاری از روزهای خوش

 

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت17:31توسط سید | |

 

بس که هست از همه سو وز همه رو راه به تو

 

به تو برگردد اگر راهرویی برگردد

 

+نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت21:53توسط سید | |

 

گندم خال تو شد رهزن آدم زبهشت

 

جعل کردند گناهی و به آدم بستند

 

+نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت4:7توسط سید | |

 

   پای سگ بوسید مجنون

 

  خلایق گفتند این چه بود؟

 

  گفت: این سگ " گاه گاهی کوی لیلی رفته بود .

 

+نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت14:51توسط سید | |

 

سبو به دست و صراحی به دوش

 

و محتسب از پی

 

ای وای اگر پای من به سنگ آرد

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت2:26توسط سید | |