تبليغاتX
صفر و یک

صفر و یک

برای رسیدن به حقیقت از واقعیت شروع کردم

 

 

 

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت1:43توسط سید | |

 

ای کاش میتوانستم

                ای کاش میتوانستم

همچون حر بن ریاحی به یکباره با یک اشارت مولایش

از خواب غفلت بیدار شوم...

در تنهاییم که می اندیشم فقط به یک نتیجه می رسم

و آن این که

نمی باید تمام پلها را پشت سر خراب کرد

چرا که شاید لحظه ای بعد برقی بگیرد و مرا بیدار کند

باید پلی را به جا گذاشت

وقتی می خوانم که حر با این که راه بر حسین بسته بود و

تن اولاد رسول الله را لرزانده 

و بچه ها را هراسان کرده بود

و زینب را آشفته

 و حسین را پریشان

ولی آن گاه که حسین رو کرد به حر و گفت

 مادرت به عزایت بشیند

حر سر به پایین افکند و گفت

حسین

اگر مادرت زهرا نبود

می دانستم چه جوابی به تو بدهم

ولی از آن جایی که حرمت زهرا مادرت بر من واجب است

نمی توانم به او چیزی بگویم

شاید تنها به این دلیل است

آنگاه که حسین فریاد هل من ناصر ینصرنی سر داد

این گوش جان حر بود که شنید و از خواب بیدار شد

چکمه ها را بر گردن انداخت

زره از تن به درکرد

شال خویش را بر سر افکند

رو به سوی خیمه ها نهاد

عباس که او را دید بر آشفت

نمی خواست  به حرم  راهش دهد

ولی از بارگاه حسین شنید

هر که بر در ما آید درامان است

.......

دلت را لرزاندم

قلبت را شکستم

چشمت را اشکبار کردم

به رویت سیلی زدم

آبرویت را بردم

ولی ای کاش

راه امیدی داشته باشم

و پلی برای بازگشت

ای کاش.......

 

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت22:37توسط سید | |

چه زیبا گفتند که

کل یوم عاشورا  و کل ارض کربلا

غم حسین داشتن کم حرفی نیست

وقتی زندگی رسول ترک را می خونم رعشه بر اندامم می افتد

با این همه یک کلام می گویم

سر و جان و دل و تمام آنچه که دراین دنیا دارم

به فدایت یا حسین

دلم نوشتن میخواهد ولی بغض گلو را یارای نوشتن نیست

 

+نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت15:50توسط سید | |

 

بیست و هفت سال پیش در چنین روزی

۰۶/۱۰/۱۳۵۹ مطابق با ۲۶/۱۲/۱۹۸۰

ساعت ۷ بعد از ظهر من پا به این دنیا گذاشتم

 میگن روزتولدت هر چی آرزو کنی برآورده می شه

بزرگترین آرزوم اینه که عاقبت به خیر بشم

تولدم مبارک

 

+نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت14:3توسط سید | |

 

هرگز نشد كه درد كسي را دوا كني


من مي شناسمت بلدي مبتلا كني


من می شناسمت تو همان حس رفتنی


وا مانده ام که با من خسته چه ها کنی


تو تنگنای يک قفسی من پرنده ات


در حسرتم مرا به درونت رها کنی


من دوزخم، جهنمی از حسرتم، و تو


انگار گفته اند تو باید دعا کنی


انگار گفته اند بهشت برین تو باش


تا در قنوت آخر من ربّنا کنی


من بيت بيت ، قطعه به قطعه ، غزل غزل


تقديم مي شوم به تو تا مرحبا كني


تو برگ برگ ، صفحه به صفحه ، ورق ورق


می سوزی ام بي آنكه يكي را نگا كني


يك بوسه ... يك نگاه ... و حتي... خودت بگو


من قانعم به هر چه برايم سوا كني


آيينه ام شکسته شکسته ولی زلال


آيينه ام و منتظرم تا که "ها" کنی

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت22:15توسط سید | |