پریشانمچه میخواهی تو از جانم؟!مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردیخداوندا!اگر روزی ز عرش خود به زیر آییلباس فقر پوشیغرورت را برای تکه نانیبه زیر پای نامردان بیاندازیو شب آهسته و خستهتهی دست و زبان بستهبه سوی خانه باز آییزمین و آسمان را کفر میگوییمیگویی؟!خداوندا!اگر در روز گرما خیز تابستانتنت بر سایهی دیوار بگشاییلبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاریو قدری آن طرفترعمارتهای مرمرین بینیو اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشدزمین و آسمان را کفر میگویینمیگویی؟!خداوندا!اگر روزی بشر گردیز حال بندگانت با خبر گردیپشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن، از این بدعتخداوندا تو مسئولیخداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندندر این دنیا چه دشوار استچه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!
+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت5:37توسط سید | |
زکات آموخته هایم.....الهی مرا مدد کن تا دانش اندکمنه نردبانی باشد برای فزونی تکبروغرور بلکه گامی باشدبرای تجلیلاز تو ومتعالی ساختن زندگی خود ودیگرانهر چه عاشق تر بنده ترهرچه بنده تر نزدیکترهرچه نزدیکتر فناترهرچه فناتر شادتر
دانلود برنامه امين ايران خبر ليتيوم نيروانا رپ فارسي بهترین مطالب سرگزم کننده و خنده دار قالب های نایت اسکین کاربران آنلاین: بازديدها : Design by : Night Skin