تبليغاتX
صفر و یک -

صفر و یک

برای رسیدن به حقیقت از واقعیت شروع کردم

 

هرگز نشد كه درد كسي را دوا كني


من مي شناسمت بلدي مبتلا كني


من می شناسمت تو همان حس رفتنی


وا مانده ام که با من خسته چه ها کنی


تو تنگنای يک قفسی من پرنده ات


در حسرتم مرا به درونت رها کنی


من دوزخم، جهنمی از حسرتم، و تو


انگار گفته اند تو باید دعا کنی


انگار گفته اند بهشت برین تو باش


تا در قنوت آخر من ربّنا کنی


من بيت بيت ، قطعه به قطعه ، غزل غزل


تقديم مي شوم به تو تا مرحبا كني


تو برگ برگ ، صفحه به صفحه ، ورق ورق


می سوزی ام بي آنكه يكي را نگا كني


يك بوسه ... يك نگاه ... و حتي... خودت بگو


من قانعم به هر چه برايم سوا كني


آيينه ام شکسته شکسته ولی زلال


آيينه ام و منتظرم تا که "ها" کنی

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت22:15توسط سید | |