|
ای کاش میتوانستم ای کاش میتوانستم همچون حر بن ریاحی به یکباره با یک اشارت مولایش از خواب غفلت بیدار شوم... در تنهاییم که می اندیشم فقط به یک نتیجه می رسم و آن این که نمی باید تمام پلها را پشت سر خراب کرد چرا که شاید لحظه ای بعد برقی بگیرد و مرا بیدار کند باید پلی را به جا گذاشت وقتی می خوانم که حر با این که راه بر حسین بسته بود و تن اولاد رسول الله را لرزانده و بچه ها را هراسان کرده بود و زینب را آشفته و حسین را پریشان ولی آن گاه که حسین رو کرد به حر و گفت مادرت به عزایت بشیند حر سر به پایین افکند و گفت حسین اگر مادرت زهرا نبود می دانستم چه جوابی به تو بدهم ولی از آن جایی که حرمت زهرا مادرت بر من واجب است نمی توانم به او چیزی بگویم شاید تنها به این دلیل است آنگاه که حسین فریاد هل من ناصر ینصرنی سر داد این گوش جان حر بود که شنید و از خواب بیدار شد چکمه ها را بر گردن انداخت زره از تن به درکرد شال خویش را بر سر افکند رو به سوی خیمه ها نهاد عباس که او را دید بر آشفت نمی خواست به حرم راهش دهد ولی از بارگاه حسین شنید هر که بر در ما آید درامان است ....... دلت را لرزاندم قلبت را شکستم چشمت را اشکبار کردم به رویت سیلی زدم آبرویت را بردم ولی ای کاش راه امیدی داشته باشم و پلی برای بازگشت ای کاش.......
|
About
زکات آموخته هایم.....
Home
|